از آخرین نوشته ها یک سال و اندی میگذره....
دلم برا بلاگم تنگ شده بود.....
..........
شب ها را شکستم و دوباره جوان شدم!
دوباره نو شدم ....!
به عشق ،تازه شدم....
خدا را دریافتم .مرا در آغوش پر مهرش جای داد!
یک قدم برداشتم و صد قدم به سمتم دوید!
روزها و سال ها گذشت ...روزهایی که برای من اندازه یک سال بود و حالا من برای تک تک لحظه هایم شریک دارم!
عشق ابدی من....من را تازه کرد!
با عشق آسمانی عشق زمینیم را یافتم....
دوست داشتن را فهمیدم...
مینویسم برای او.....:
=============
از عشق چه بنویسم؟ از یار چه بگویم؟
نه قلم یاریم میکند. نه توانایی بیانش را دارم!
کلمه نیست..هوا نیست..هوس هم نیست..
عشق یعنی بودن!یعنی حضور ...حضور تو!!!!
+
چشمانت..
هر روز چشمانت را مرور میکنم...
هر شب مشق عشق را در الفبای نگاهت دیکته میکنم!
و به امید دیدن چشمهایت زندگی...
چشمهایت
راز بزرگی است پراز التهاب...که خیره میشوم به آن و دگرگون میگردم..
هستی من خلاصه میشود در قهوه ای چشمان تو!
چشمانت ...دنیای من است!!!
نفس میکشم لخظه های دور از تورا ای محبوب من !
دلتنگم و افسوس که راه گریزی نیست!
اکنون دورم برای به تو رسیدن !
...................................................
زخمیه دشنه ی تیز نارفیقم
خدایا به دادم برس!!!!!!!!!!!!
-------------------------------------
خدایا دوستت دارم !
.........................................

امروز تولد کسیه که شاید یه جورایی خیلی بهش مدیون باشم ..
یه برادر خیلی خوب ...!!!
ایششالا که زیر سایه پدر و مادرش ١٠٠ ساله شه!!
++++++++++++++++++++++++++++++
یه نفر بهم گفت از پارسال تا حالا خیلی تغییر کردی ! میترسم دهن وا کنم نظرش برگرده !!
+++++++++
یکی بهش گفت تو فلان محل پشت سرت اینجوری میگن !!
اینه انصافت ؟؟؟ به این میگن آش نخورده و دهن سوخته !!!!!!
دخترک ماتش برده !!
اون به خاطر دوستی که هی به بیراهه میرفت حالا به هرزگی محکوم شده بود !!!!
دوستی که به خاطرش دخترک محکوم به قطع رابطش با بقیه دوستای نازنینش شد !!!دخترک خیلی حرفا شنید اما این یکی دیگه واقعا تحملش سخت بود!!!!
شاید اینم خواست خداست که دست از سرش ور نمیدارن !!!!
دخترک تو یه سال ده سال پیر شد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ولی بازم خدارو شکر میکنه
منت بر تقویم ها گذاشتیم،
تابستان را خجالت دادیم،
مرداد ماه را سرافراز کردیم،
مرداد را تا ابد شرمنده ی خودمان کردیم
و
بقیه ماههای سال را حسرت به دل یک رویداد نقره ای کردیم ...
خوش آمدیم
و
قدم روی چشم تابستان گذاشتیم.
لطف کردیم
و
دستی بر سر ماه دوم تابستان کشیدیم،
عجب گرمایی به مرداد بخشیدیم ...
مرداد ماه رو بهشتی کردیم.
چه اقبالی داشت فصلی که ما تحویلش گرفتیم
و
چقدر مهربانیم که روزای هفته هر کدوم یک سال مزه کیک تولد مان رو زیر ساعت های نازنینشون سپری کنند،
ما در مرداد ماه به نیت گام نهادنمان به بهار زندگی،
به تعداد سالهای عمرمان به خدای برگ های سبز درختان سجده می کینم...
تقدیم به همه مرداد ماهی های گل
دل ....
چشم...
خیانت...
تکرار !
روزمرگی ...
من ..
خواب..
اشک..
عشق!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
+++++++++++++++++++++
دلم تحمل ندارد ! جسمم کرخت شده!
اما امروز خوشحالم..از دل و چشمم که خیانت نکرد !
+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
آخر این هفته تولدمه ! اما امسال مث هر سال از جشن تولد خبری نیست!
همین!![]()
آسمونه اینجا به حدی زیباست که دل شرمسار از ماندن در جسم میشود و پر میکشد!!!!!!
اینجا همه یک دلند!مرد و زن و کودک و پیر !انگار خدا کنارمان نشسته و چای با دو حبه مهربانی تعارفمان میکند !!!!
اینجا زمین نیست ! اینجا کسی دروغ نمیگوید !کسی حرص زیاد و کم نمیخورد !همه حقیرند در مقابل طلاییه گنبد و بارگاه زیبایش!
اینجا همه تسلیمند ! او خیلی بزرگ است ... تا بی نهایت !
افسوس که اینجا هم موبایل ها دست از سر بنده خاکی بر نمیدارند !!!!
نمیدانم اینجا کجاست؟ هنوز هم نفهمیدم!آنچه که میدانم این است که از زمین خدا جدا هست و نیست!!!!!!
.
.
.++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
صدای موذن..
دستهای تا خدا بالا رفته..
سرهای به زیر افکنده..
مادرانی که سعادت فرزندانشان را خواستارند!
مردانی که آبرویشان را از او میدانند !
بچه هایی که آب بازی میکنند و شلوغیه اینجا را دوست دارند !
و پیرترها .......راستی آنها چه میخواهند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نمیدانم ....
.
.
.....................................................................................................
چقدر نگاهش را دوست دارم ! مادرم را میگویم..
نماز میخواند ..اما به چه میاندیشد ؟آیا جز به ماست ؟؟؟؟؟؟
.
.
+++++++++++++++++++++
زنی نابینا ...
گمان میکنم بیشتر از همه ما اینجا را بفهمد !چون فقط خودش هست و خدایش و او !!نه درخشش چراغها را میبیند نه چادر های رنگ به رنگ ! نه آدمهای هفت رنگ!!!
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++=
نماز تمام شد ..صف بهم ریخت
مادر هنوز نشسته ..صدایم میزند !
با دستش دختر عقب مانده ای را نشانم میدهد !
او هم در صف نماز بود ؟!!شاید این منم که عقب ماندم
آدم اینجا آب میشود از نحسیه وجود خودش!!
..............................................
اینجا مشهد است و امروز اولین روز زیارت !!!!
.............................................................راستی من چرا نماز نخواندم ؟
سلام ..عجب روزگازیه...ما رو تا کجا ها که نمیکشونه ........
خیلی وقته نبودم تو این یه ساله خیلی اتفاقا افتاده ...خیلیا فراموش کردن تیوا رو
تیوا هم خیلیا رو فراموش کرده ....
فهمید قناری از خستگی نمیپرید وگرنه اصلا جاش اینجا میون آدما نبود !!!
تیوا فهمید عشق ماله تو کتاباس.... دوستت دارم بهونس...
تیوا بزرگ شد...دیپلم گرفت سر کار رفت ...ولی هیچی عوض نشد ...
زمین هنوز گزده و آسمون هنوز آبی ....دنیا هم همون کثافتیه که بود...
هیچی عوض نشده به جز تیوا .....
+++++++++++++++++++++++++++++
*راستی تو این مدت آبجیه گلم هم دست به دست یه گل از خودش بهتر شد ...خدا جفتشونو حفظ کنه...
*منم دوباره دارم خر میشم و دارم اطمینان میکنم .....
دلم میخواد تند تند آپ کنم اگه پا بده ......
خلاصه که من اومدم !!!!!!
یکی بود یکی نبود یه روز یه دختری بود که خیلی دلش میخواست صدای آواز قناریی که میشینه لب حوض و آواز میخونه رو از نزدیک بشنوه ...!! اما هیچ وقت نمیتونست چون تا میومد نزدیک بره قناری پر میکشید و میرفت .......
به همین خاطر دخترک همیشه از پنجره به اون نگاه میکرد و سعی میکرد صدای آوازشو از پشت پنجره بشنوه ....
دخترک تو ذهن خودش از اون قناری یه موجود خودخواه ساخته بود که نمیخواست صدای آوازشو کسی جز ماهی های تو حوض بشنون !!!!
دخترک همیشه به این فکر میکرد که قناری بعد از اینکه از اونجا پرمیکشه کجا میره و واسه کیا آواز میخونه!!!
.......
چید وقتی گذشت وقناری دیگه نمیومد لب حوض!دخترم که میخواست تنها نباشه میرفت با دوستاش به یه پارک همون نزدیکیا که یه روز دوستش زد بهشوگفت اونجارو این همون قناری نیست که رو حوضتود آواز میخوند؟؟؟؟ دخترک اول باور نمیکنه اما بعد میگه:آره ........خودشه ........اما چرا قناری آواز نمیخوند؟؟؟؟؟
وای بالش شکسته بود!!!!! کی اینکارو باهاش کرده بود آخه چه جور دلش اومده؟؟؟؟؟
اونروز دخترک تمام حواسش به قناری بود ....حتی حواسش به اون بغض فرو خورده ی تو گلوش بود و دنبال یه دلیل براش میگشت !!!!!
.....
دیگه هرروز کارش همین بود که سریع پاشه و بره پارک و از دور نگاهی به پر و بال قناری بکنه و ببینه بالش خوب شده یا نه ؟
دخترک روزا میرفت و میومد ... ولی دیگه مطمئن شده بود قناری بال و پر شکسته آواز از یادش رفته ....دیگه حتی فکرشم نمی کرد که یه روز بیاد که قناری بزنه زیر آواز ...
اما یه روز خوب خدا .. که دخترک رفته بو.د به پارک . دید یه صدای ضعیفی از یه گوشه داره میاد .... دنبال صدا رو گرفت و دلش یهو لرزید ...... صدا ....... صدای قناری بود ....... اما صدایی که میلرزید .... صدایی که غم ازش شر شر می بارید .. قناری حتی بال و پرشم می لرزید .... اما انگار هر چی بیشتر می خوند ... پرش جون تازه تری می گرفت ........
مدتها گذشت ... دخترک کم کم به قناری نزدیک میشد .... اما .... قناری دیگه نمیپرید !!! جون نداشت که بپره یا اینکه نمی خواست .... دخترک نمیدونست ...!!!
تا اینکه یه روز قناری روز صدا زد ... با خودش گفت : اگه سرش رو برگردوند که هیچ اگه نه میرم و فقط از پشت پنجره , صدای آواز رو گوش میدم ...... اما نه !!! مث اینکه قناری سرش رو برگردوند ... دخترک حتی احتمالش رو هم نمیداد ... اما این ریسکی بود که کرده بود .... حالا جوابش رو گرفته بود !!!
قناری دوباره روش رو برگردوند و زد زیر آواز .... سعی کرد شادترین آوازی رو که میتونه بخونه ... اما نه !!! غم از صداش می بارید . قناری فقط لبخند میزد !!! خدا میدونه پشت اون لبخندش چه چیزایی قایم شده بود؟؟؟ اما اون می خندید و می خندید و می خندید ... و دخترک از خنده اون شاد و شادتر میشد ... دخترک دلش میخواست بشینه با قناری صحبت کنه اما از چی و کجا نمیدونست !!! واسه همین آروم آروم اومد طرف قناری و با دستاش اونو گرفت ... انتظار داشت قناری فریاد بزنه ... یا بال بزنه تا از دستش در بره ...
اما این کار رو نکرد دخترک نشست و یه دل سیر باهاش حرف زد ... قناری فقط گوش میکرد ... دخترک خوشحال بود که قناری حالا روبروشه ... اما فقط یه چیز و نمیدونست : اینکه قناری جون نداشته بپره یا نمیخواست ؟؟؟
ادامه دارد .......
چرا باباش زنگ نزد ؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟مگه بهش نگفته بود تا رسيد بهش زنگ ميزنه ؟؟؟؟؟؟
چرا مامان جوابش رو نميده ؟؟؟؟؟؟؟ چرا تا ميگه بابا کو ؟ همه ميزنن زير گريه؟؟؟؟؟ اصلا چرا همه فاميل ريختن اينجا؟؟؟؟؟؟
چرا تا ميگه هواپيمای بابا کی ميرسه؟؟؟ همه نازش ميکنن؟؟؟؟؟؟
چرا هی تلويزيون عکس باباش و نشون ميده؟؟؟؟
چرا؟........
چرا؟.............
چرا..............!!!!!!!!!!!!!!!!!
++++++++++++++++++++++++++++++++++
جواب اينهمه چرا رو کی ميخواد بده؟ تا کی بايد شاهد افتادن ....c130......ها باشيم؟؟؟؟؟
تاکی بايد يه عده آدم بشينن جيباشون و پر کنن .و يه بچه تا صبح بهونه باباش و بگيره؟؟؟؟
خدايا اينه عدالتت؟؟؟؟؟
خدايا امام زمانت کی ظهور ميکنه؟؟؟؟
خدايا .........!!!!!!
++++++++++++++++++++++++++++++++++
از اون بالا تند و تند ميچرخيد و همه جا رو نيگا ميکرد ...... از ترس اينکه مبادا بندازنش بيرون و از دخترک دور بشه همه تلاش خودش رو می کرد تا خوب بچرخه... دخترک عاشق چرخيدن اون بود ... و هميشه اونونيگا می کرد .
تا اينکه يه روز بابا با دست پر اومد خونه ...
ـ کارگر آوردم تا بياردش پايين ...
دخترک گريه کرد .. پدر دستش رو گرفت و به گوشه ای برد تا باهاش حرف بزنه ...
بالاخره آوردنش پايين و انداختنش بيرون ... و دخترک در جواب نگاه پرسشگر اون شونه ای بالا انداخت و گفت : آخه پنکه سقفی ديگه قديمی شده ... کولر گازی کلاسش بيشتره !!!. آخه دوستام چی ميگن ؟؟؟
++++++++++++++++++++++++++++++++
غريبه آمدی باز با آن تنگاه مستت
با چشم دلربايت جور و جفای دستت
آن قلب بی وفايت دل را هلاک ميکرد
آن قامت بلندت تن را به خاک ميکرد
اين قلب ساده من دل را به آب ميزد
راز دل پرش را گويا به باد ميزد
آن چشم پر دروغت خود را به خواب ميزد
در جای جای قلبم نقش سراب ميزد
خودم
+++++++++++++++++++++
حالا برو ای مرگ ... ای برادر ... ای بيم ساده آشنايی ... تا تو باز آيی ... من هم دوباره عاشق شده ام ...
سلام
تيوا دلش شکسته آخه اسير يه اشتباه شده
..اون اشتباه فکر می کرد راجع به يه عزيزی(که قبلا عزيز بود)
اون فکر می کرد برای اون آدم مهمه اما بعدها فهميد اشتباه می کرده:
يه روز اون آدم به تيوا ميگه :اگه خواستی به من زنگ بزن
؛ تيوا کلی کيفور ميشه ميبينه چقدر حرف داره که احتياج داره با يکی بزنه ...

تلفن و ور می داره شماره رو ميگيره......الو سلام خوبی چطو.....................................................................
اون زنگ زد اما چه فايده در طول صحبت طرف از يکی ديگه حرف ميزد
نه از تيوا !!!!
تيوا فهميد ارتباط نزديک اون آدم به خاطر با خبر شدن از احوال اون يه نفر بود نه تيوا !!!!!
تيوا صبر کرد گفت شايد اشتباه ميکنه
...اما چيزای ديگه ای هم ديد که باعث شد اون نتونه مثل قبل اون شخص رو دوست دا شته باشه اصلا .......
